خرید بک لینک
تقدیم به آنکه مرا از تاریکی رهانید:

یک دانه ی کور

بی آنکه دنیا را ببیند

در لای آجرهای یک دیوار ،گم بود

در آن جهان تنگ و تاریک

با باد و باران غرببه

دور از بهار و نور و مردم بود

اما مدام احساس میکرد

بیرون ازین بن بست

آن سوی این دیوار چیزی هست

اما نمیدانست آن چیست

با این وجود آن مطمئن بود

این گونه بودن زندگی نیست

هی شوق پشت شوق

دردانه رقصید

هی درد پشت درد

دردانه پیچید

دیگر او در آن تن کوچک نگنجید

قلبش ترک خورد

و دستی از نور

او را به سمت دیگری برد

وقتی که چشمش را به روی آسمان وا کرد

یک قطره خورشید

یک عمر نابینایی او را دوا کرد

او با سماجت بیرون کشید آخر خودش را

از جرز دیوار

آن وقت فهمید

که زندگی یعنی همین کار...

عرفان نظر آهاری

برچسب: نویسنده: اشکان فلاح تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 23:26

صفحه بندی