خورشيد را در درياي وجود مشاهده کنم
و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحرانگيز، با پنجه
هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي کند،
قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم،
اشک را که عصاره حيات من است، آزادانه سرازيرنمايم، عقده ها و فشارهايي را که
بر قلب و روحم سنگيني مي کنند بگشايم .
غم هاي خسته کننده اي را که حلقومم را مي فشرند و دردهاي کشنده اي که
قلبم را سوراخ سوراخ مي کند،
با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاري مبدل کند و آنگاه حياتم را
بگيرد و من ديوانه وار همه وجودم را تسليم زيبايي کنم و روحم به سوي ابديتي که نورهاي زيبايي مي گذرد
پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنينه از کهکشانها بگذرم و براي لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستي و غم
وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملکوتي لذت ببرم."
برچسب:
نویسنده: اشکان فلاح